زن و شوهر مقابل ماهواره نشسته بودند و پی ام سی نگاه میکردند ، شوهر آرزو میکرد که ایکاش همسرش یکی از آن زیبا رویان خوش قد و هیکل داخل جعبه بود که همیشه بامحبت به آدم مینگرند و آغوششان همیشه برای تنهایی های شوهرشان باز است ، ترانه عوض شد و این بار زن از ته دل آرزو میکرد که ایکاش شوهرش یکی از آن مردان خوش سیمایی بود که همیشه لبخند به لب دارند و با دسته گل همسرشان را غافلگیر می کنند تا عشق بی دریغشان را به آنها ثابت کنند ، مرد برای کشیدن سیگار اتاق را ترک کرد و زنش را جلوی تلویزیون تنها گذاشت ، زن با تلویزیون تنها ماند.
زندگی برای ما هیچ وقت جفت شش نداشت ، با یک و دو خود را به جلو بردیم و وقتی به خانه آخر رسیدیم که دیگران تمام مهره هایشان را جمع کرده بودند.
زیر خط فکر و فهم و فقر بودیم و تنها درسی که بازی زندگی یادمان داد ،فرستادن فحش و ناسزا به قضای روزگار و سرنوشت بود
لعنت میفرستادیم و نمیدانستیم که زندگی دکتر قاتلی بود که شکنجه میکرد و نفس میداد برای ادامه کار. و ما کودکانی که به زندان زمین وارد شده بودیم چه معصومانه از ترس آدم بودن میگریستیم و چه زود یاد گرفتیم که برای تسکین درد باید سکوت کرد و هیچ نگفت به جز : چیزی نیست ، نگران نباشید ، طوری نشده حالمان خوب است
به من بگویید قیمت یک تکه حرف راست چند؟ تاوان یک فریاد چندین ساله بغض گرفته چند؟ تمام جیب هایم را گشتم ، به جز اندکی آبرو و تکه گوشتی که جان مینامندش چیز دیگری ندارم ، بگذارید به اندازه آنها هم شده فریاد بزنم.
نوشته شده در دلنوشت | بیان دیدگاه »
باید نوشت باید بسیار نوشت باید خواند ونوشت باید بسیار خواند و به اندازه تمام نانوشته ها نوشت
باید دیوارها را قاب کرد تا از کسالت سفیدی بیرون بریزند
باید سر ده دقیقه زیر کتری را خاموش کرد
باید سه شنبه ساعت ده پرستاران را دید و بعد تمام تلویزیون را تا سه شنبه بعد خاموش کرد
باید به اندازه تمام بشریت غصه خورد و به اندازه لبخند نامریی گلدان طاقچه عادت شاد شد
و گاهی اگر چه این روزها عشق گران است ، باید عاشق شد، شاید تمام انسان ها نیششان تا بناگوش و حومه باز شود اما باور کن که به تمام مقدسات قسم ، در این وانفسای یزید وحسینی که ما را در میان گذاشته اند و تیرهای هر دوطرف زخم ها بر تنمان میزند ، چاره ای نیست جز اینکه اندکی عاشق شد .
…
..
.
کجایی رفیق، های با توام های، تو هم که نیشت تا بناگوش باز شد. ای بابا
نوشته شده در دلنوشت | 2 دیدگاه »
وضعیت کراک در ایران :
برای تهیه یک وعده کراک کافی است هزار تومان پرداخت کنید با این مقدار کراک شما و دوستتان به راحتی میتوانید یک وعده استفاده نمایید حتی میتوانید مقداری هم برای عصرانه خود نگه دارید اما اگر مصرفتان بالا باشد همان یک وعده به زور کفاف شما را خواهد داد
اگر یک فروشنده شناخته شده کراک باشید در بهترین وضعیت درآمد روزانه حداقل پنجاه هزار تومان را میتوان برای شما پیش بینی کرد ( بعضی آمار که توسط بچه های محله بالا جمع اوری شده است ) حقوق روزانه صدهزار تومان را نیز برای شما پیش بینی میکند چون همه که مثل من و شما گدا نیستند ، بعضی خر پول ها هم پیدا میشوند که مهمانی کراک خوران راه می اندازند یا به مناسبت یافتن صدمین دوست دخترشان کل محل و دانشگاه را کراک مهمان میکنند و سود هم درهمین آدمها است نه در من و شما که برای هزار تومان چک مینویسیم آن هم به تاریخ یک ماه بعد.خلاصه اگر گیر ببیافتید چون یک فروشنده جزء هستید با پرداخت جریمه میتوانید آزاد شوید که این جریمه میتواند پانزده میلیون تومان یا بیشتر باشد و این اصلا مهم نیست که شما چند بار دستگیر یا چند نفر را تا به حال معتاد کرده باشید تازه اگر برای شما حبس هم تعیین کنند بلافاصله با سند و وثیقه میتوانید آزاد شوید و به سر کار خود بازگردید، اما اگر خدای ناکرده شیطان غولتان زد و خواستید برای پر کردن چاله چوله های زندگیتان مقداری مواد از مرز به عنوان سوغات بیاورید تا در شهر به چند برابر قیمت بفروشید، در صورت دستگیری بلافاصله اعدام خواهید شد و اگر خدای متعال هم از آن بالا نزول اجلال کند و دست به دامان قاضی شود که این بنده ی من بار اولش بوده و فقط به خاطر فقر و مشکلات زندگی دست به این کار زده ، کسی گوشش به این حرفها بدهکار نخواهد بود و شما بلافاصله اعدام خواهید شد پس ما پیشنهاد میکنیم یا معتاد شوید یا فروشنده
کراک را چگونه مصرف کنیم :
مواد لازم :
یک عدد خودکار بیک توخالی که از وسط نصف شده باشد اگر موجود نبود یک ورق کاغذ را از وسط ببرید و آن را آنقدر لوله کنید تا به اندازه یک خودکار بیک شود( این اندازه بسته به دهان افراد قابل تغییر است )
یک عدد سنجاق ( سوزن به دلیل اندازه ی کوچک آن دست شما را خواهد سوزاند) پس حتما از سنجاق های دراز فلزی استفاده کنید
آتش برای حرارت دادن کراک : بهترین گزینه برای این کار فندک است ، کبریت دست و پای شما را میگیرد و مزاحم کارتان میشود ولی اگر فندک نبود به ناچار میتوانید از کبریت هم استفاده کنید اما گوشزد میکنم که مدت زمان مصرف شما چند برابر خواهد شد
یک عدد داوطلب اعتیاد ( فارغ التحصیلان بیکار بهترین گزینه برای اینکار می باشند)
یک وعده کراک ، که آن را از تمامی مراکز مجاز فروش واقع در پارک ها و مناطق جنوبی سراسر کشور میتوانید تهیه کنید ( پیدا کردن آدرس هم کاری ندارد، دنبال یک معتاد که بیفتید ناخواسته خودش آدرس را به شما نشان خواهد داد)
یک مکان خلوت و دنج مثل حمام ، گاراژ منزل ، پشت بام و دستشویی که البته این اخری زیاد توصیه نمیشود …
سیگار ، به مقدار لازم
حال که مواد لازم را تهیه کردید شما یا داوطلب مورد نظر آماده اید که معتاد شوید . ابتدا از خلوت بودن مکان مطمین گشته، تمام درها و پنجره ها را میبندیم بزرگترین مزیت کراک نسبت به سایر نعشه جات در بی بو و بی دود بودن آن است . فقط اگر کسی وارد اطاق شود و شامه ی تیزی داشته باشد، یک بوی ترشیدگی خفیف احساس خواهد کرد که البته دوام آن به اندازه چند دقیقه بیشتر نیست و به واسطه ی یک فشار کوچک روی اسپری زیر بغل ، خوش بوکننده هوا ، پیف پاف ، کیش ومات یا هر نوع اسپری دیگری قابل حل است . اگر هیچ کدام از اینها دم دست نبود سعی کنید یک جفت جوراب خود را که ماه ها است نشسته اید به همراه داشته باشید تا طرف مقابل به محض ورود به اطاق نه تنها بویی حس نکند بلکه بلافاصله از اطاق خارج شده وتا چند هفته دچار اختلال مشاعر شود . حالا فرض میکنیم شما آدم بسیار مرتب و تمیزی هستید و جوراب کثیفی ندارید که در این صورت هم جای هیچ گونه نگرانی نیست ، چون بدن خود شما دارای یک اسپری خدادای می باشد که از روز تولد در وجود شما تعبیه شده است، با کمی خم شدن به جلو و مقداری فشار مضاعف به خود به راحتی میتوانید از آن استفاده کنید اما سلامتی کسی که وارد اطاق میشود پای خودتان است واگر به دلیل مسمومیت دار فانی را وداع گفت اینجانب هیچگونه مسئولیتی را گردن نگرفته و پیشاپیش خودم را بیگناه اعلام میکنم
بسیار خب، حال که همه چیز مهیا است سنجاق را برداشته، متاع ( کراک) مورد نظر را با اندکی فشار روی آن میگذاریم تا ثابت بماند سپس لوله توخالی را در دهان خود گذاشته و آماده مصرف میشویم ، فندک را روشن کرده زیر مطاعی که به نوک سوزن متصل شده است میگیریم ، در این قسمت از کار دودی جانبخش از سوختن مطاع حاصل میشود که باید از طریق لوله ای که در دهان گذارده ایم به ریه های مبارک انتقال دهیم ، مطاع را درست مقابل نوک لوله قرار دهید تا دود حاصل شده کاملا به لوله منتقل شود . بلافاصله بعد از انتقال، پک عمیقی به سیگاری که از قبل روشن کرده ایم میزنیم ، کشیدن سیگار پس از استنشاق دود ، حال بسیار توپی میدهد و باعث اثر بخشی دوچندان مطاع میگردد …
تبریک میگویم ،حالا شما یک بیمار اجتماعی هستید و به درجه رفیع معتادی نائل گشته اید و میتوانید از خدمات سازمان بهزسیتی ، نیروی انتظامی ،صنف معتادان بیکار و دولت خدمتگزار استفاده نمایید ، حتی شما میتوانید روی اعتیادتان از بانک ها وام هم دریافت کنید و از همه بهتر اینکه شما سوژه رسانه های داخلی و خارجی شده اید و ذارت و زورت عکس شما را در مجلات، روزنامه هاو تلویزیون به عنوان معضل اجتماعی نشان خواهند داد . اصلا اگر من جای شما بودم به یکی از کشورهای خوش آب و هوای اروپایی میرفتم و پناهندگی سیاسی میگرفتم ، یعنی در این همه زندان و بازداشتگاه و ندامتگاهی که آدمها را میبرند و میزنند و میکشند و میکنند، امکان ندارد که کنترل اوضاع از دستشان در برود و یک نفر را معتاد کنند ، حتما امکان دارد ، تازه اصلا حقیقت داشتن یا نداشتن موضوع چه فرقی میکند، هر اتفاقی که بیافتد آن وری ها ادعا خواهند کردو این وری ها انکار ، شما ماهیانه حقوقتان را بگیرید و کیف دنیا را ببرید ، تازه آنجا آنقدر اعتیادهای باحال و های کلاسی وجود دارد که شما دیگر سراغ کراک هم نخواهید رفت … فقط دعوتنامه ما یادتان نرود… با تشکر
آخ آخ آخ کمرم درد گرفت از بس تایپ کردم با اجازه من بروم در و پنجره ها را ببندم و کمی تمدد اعصاب کنم . تا بعد ….
.
پ.ن : این نوشته متعلق به چند سال پیش بود ، لطفا اگه اطلاعاتی تکمیلی یا اصلاحی دارید کاملش کنید . در ضمن همش یه شوخی بیشتر نبود اگه میخواین مضرات واقعی کراک ببینید فقط کافیه در قسمت IMAGE گوگل بنویسید ( کراک ) تا با دیدن تصاویر افراد مبتلا به این ماده مخدر دیگه حتی جرات نکنید اسمش به زبون بیارید
نوشته شده در نوشته های اصلی من | برچسبها کراک ، مواد لازم ، مزنه بازار | 3 دیدگاه »
به نقل از سایت رسمی امیرپرس ماهسون کرمیزیگول رقیب اصغر رهادی در آکادمی اسکار برای گرفتن جایزه بهترین فیلم خارجی است
من خورشید را دیدم ساخته ماهسون خواننده کشور ترکیه که چند وقتی است به کارگردانی روی آورده داستان یک ربع قرن زندگی خانواده ای که ناچار می شوند از دهکده ای کوهستانی به نروژ نقل مکان کنند .
جنای فرهادی و آقای کیرمیزیگول برای تصاحب این جایزه رقبای بیسیار خفنی دارند که از جمله انها میتوان به میشاییل هانکه با فیلم روبان سفید ، یک پیشگو اثر ژاک اودیار از فرانسه و فیلم ایتالیایی بریا اثر جوزپپه تورناتوره از ایتالیا اشاره کرد.
امسال شصت و پنج فیلم برای دریافت اسکار بهترین فیلم خارجی رقابت میکنند
نوشته شده در فیلم هایی که میبینم | بیان دیدگاه »
خدایا تعلیقی ها ، اخراجی ها ، ستاره دارها ، بازداشتی ها ، کسی را جز تو ندارند و صدای فریادشان جز به گوش تو نمیرسد ، ای پناه بی پناهان
خدایا تو هم آن بالا دانشگاه تاسیس کرده ای ؟ با فرشته های متخلف چه کار میکنی ؟ اگر یکی از فرشته ها پرسید چرا ؟ چگونه ؟ کی ؟ با او چکار میکنی ؟ نکند بالهایش را میگیری و دیگر اجازه پرواز به او نمیدهی
خدایا آنانکه با تو ارتباط دارند میگویند به مجموع گناه های انسان تفکر را نیز افزوده ای … باورمان نشد اما باور ما که ارزش ندارد …
نوشته شده در دلنوشت | بیان دیدگاه »
تبريز – سعيده عليپور – خبرنگار جام جم: مسجد در كشورهاي اسلامي به مرور نماد هنر و معماري اسلامي شده است. كاشيكاري هاي منحصربفرد، كتيبه ها، گچبري ها، معرق ها و ديگر عناصر معماري با روح معنويت و توحيدي مسلمانان درهم آميخت تا مساجد تجلي معماري اسلامي باشد.
يكي از اين مساجد كه به فيروزه اسلام مشهور شده مسجد كبود تبريز است. اين بنا از معروفترين بناهاي تاريخي شهر تبريز است و در زبان تركي به آن «گوي مچيد» مي گويند.
اين مسجد بنابه كتيبه سردر آن در سال 870 ه. ق و 1465 ميلادي و در زمان سلطان جهانشاه، مقتدرترين حكمران سلسله قره قويونلو و به دستور دختر او صالحه خانم بنا شده است.
تنوع و ظرافت كاشيكاري و انواع خطوط به كار رفته در آن و بخصوص به دليل رنگ لاجوردي كاشيكاري هاي معرق آن به فيروزه اسلام شهرت يافته است.
جهانگردان و مورخان در نوشته هاي خود از شكوه و عظمت اين بنا كه نظر هر بيننده اي را جلب مي كرده، زياد سخن گفته اند. مادام ديولافوا آرشيتكت و باستان شناس فرانسوي در سفرنامه خود اين بناي تاريخي را چنين توصيف كرده است: كتيبه ها و نوشته هاي مسجد با خط ثلث عالي و كاشي معرق فيروزه اي است، نقوش كاشي ها از نظر هنر معماري و كاشيكاري عالي تر از كاشيكاري هاي مساجد دوران صفوي در اصفهان يا مسجد گوهرشاد مشهد است…
امروز از اين مسجد آنچه كه باقي مانده، سردر با عظمت و خرابه هاي مسجد است و البته زمين هاي اطراف آن را نيز بعضي اشخاص غصب كرده اند.
بناي اصلي در مقام مسجد مقبره داراي صحن وسيعي بوده كه در آن مجموعه اي از ساختمان ها از جمله مدرسه، حمام، خانقاه، و كتابخانه ساخته شده كه آثاري از آنها به جاي نمانده است.
با اين كه از اين مجموعه زيبا جز سردري شكسته و چند پايه باقي نمانده بود تعميرات و دوباره سازي مسجد به منظور حفاظت بخش هاي باقيمانده شامل طاق ها و پايه ها در سال 1318 شمسي آغاز شد و در سال 1355 كارهاي ساختماني آن به اتمام رسيد.
مسوول سابق مرمت مسجد كبود با اشاره به اين كه اكنون اوضاع مسجد كبود وخيم تر از گذشته است، گفت: هر روز وضعيت مسجد خراب تر مي شود و كسي هم به فكر نيست.
وي افزود: هرچند سقف مسجد كبود از بيرون ايزوگام شده ولي پوشش چوبي آن از داخل پوسيده و در شرف فروريختن است و بعيد به نظر مي رسد ظرف يك يا دو سال ديگر اثري از ستون هاي چوبي سقف مسجد باقي بماند.
خانم حاجوي اظهار كرد: در محوطه مسجد كبود روي پايه ساخت و ساز شده است. چنانكه در قسمتي از محوطه كه مهم ترين آثار هم در آنجا واقع است تنها يك كوچه دو متري براي عبور و مرور و رسيدن به سايت مسجد باز است و بقيه به تصرف برج ابريشم درآمده كه روي محوطه سه هزار ساله ساخته شده است.
به گفته كارشناسان ساخت اين مجموعه در اين مكان تصادفي نبود. در واقع تداوم محلي است كه از گذشته ها وجود داشته است. گوي مچيد يادآور مسير و راه قديمي است كه محله خيابان را به بازار قديمي تبريز مرتبط مي ساخت.
قبرستان گوي مچيد 9 متر پايين تر از سطح كنوني مسجد محل تدفين انسان هايي بوده كه از سه هزار و 200 سال پيش در اينجا با آييني خاص و به صورت جنيني به خاك سپرده شده اند، اما در سال 76 ساخت مجتمع تجاري ابريشم در حريم سايت مسجد كبود بيش از 80 درصد قبرستان تاريخي سه هزار ساله را نابود كرد.
اين مسوول با اشاره به اين كه بحث حفظ حريم درباره مسجد كبود كاملامنتفي است، گفت: پاساژ و برج و ديگر سازه هاي غيرمجاز حاشيه مسجد كبود در حريم اثر ساخته نشده، بلكه اينها كاملادر عرصه و روي محوطه باستاني ساخته شده و پايه بناهاي جديد روي قبرهاي اطراف مسجد گذاشته نشده است.
با وجود اين كه برخي مسوولان از وخيم بودن اوضاع مسجد كبود گزارش داده اند، اما به دنبال پيگيري هاي مكرر خبرنگار روزنامه مبني بر مصاحبه حضوري يا حتي مصاحبه مكتوب با رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري استان آذربايجان شرقي يا كارشناسان مربوطه متاسفانه مسوول ارشد سازمان ميراث فرهنگي استان به بهانه مشغله كاري زياد از اين امرامتناع كردند و تا لحظه نگارش گزارش قرار مصاحبه را به امروز و فردا موكول كردند.
…
آتسیز امیر : تاریخ و هنرمون نابود میکنیم تا مسجد بسازیم
مسجدمون نابود میکنیم تا برج و پاساژ بسازیم
ما داریم چیکار میکنیم ؟ نمیگم مسئولین چیکار میکنن ، میگم ما داریم چیکار میکنیم چون اگه ذره ای از هویت ما خدشه دار بشه همه مسئولیم ، همه مقصریم … همه باید در برابر نسلهای اینده پاسخگو باشیم ، از نفرین نسل فردا میترسم ،
نوشته شده در اخبار تبریز | بیان دیدگاه »
سالن تئاتر تبريز نمونه اي از شاهكارهاي معماري اوايل قرن معاصر بود كه توسط معماران روسي در باغهاي مسجد جامع عليشاه بنا گرديد. اين بنا اقتباسي از چند تيپ ساختماني مشابه روسي، در سه شهر سن پترزبورگ، تفليس و كي يف بود كه سالنهاي مذكور هنوز هم به حيات خود ادامه ميدهند.
احداث اين سالن از طرف فرمانده وقت در آذربايجان پايه گذاري شد و باوجود طولاني شدن زمان ساخت، سرانجام در 1306ش. آماده بهره برداري و در شهريور ماه همان سال افتتاح گرديد. در همين زمان، گروههاي جديد هنري در تبريز تاسيس شد و نويسندگان وهنرمندان زيادي در آن شروع به كار كردند. يكي از اين گروهها هيتا نمايش بود كه پس از مدتي دست از فعاليت كشيد.
سالن تئاتر تبريز بعلت داشتن گچبريهاي كم نظير و لژهاي مخصوص با گنجايش 700 نفر تماشاگر در در ايران آن زمان، بي همتا بود. معماري تالار به گونه اي بود كه نياز به سيستم صوتي نداشت و نفرات نشسته در رديف اول و آخر، صدا را بوضوح و يكنواخت مي شنيدند.
پيدايش سينماها، فقدان هنر پيشه زن و اجباري بودن زبان فارسي در تئاتر باعث ركود تئاتر و نمايش گرديد. اين وقفه با اشغال كشور توسط قواي متفقين در شهريور 1320 و سقوط نظام استبدادي برطرف شد و تئاتر تبريز پس از رفع موانع و محدوديت هاي زباني، مجددا تجديد حيات نمود و انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي سابق با دعوت از هنرمندان آذربايجان به تبريز سعي در پررونق سازي اين هنر نمود؛ اجراي نمايشنامه هاي بزرگ و كنسرت از طرف آنان باعث شد هنر تئاتر و موسيقي در تبريز بين سالهاي 1320 تا 1325 به اوج شكوفايي برسد و براي اول بار در تبريز اركستر 60 نفري بوجود آيد.
پس از سقوط دموكراتها و با ايجاد محدوديتها و ممانعتهاي رژيم سابق در 1326، هنر تئاتر به انحطاط رفت و كنسرت آذربايجان به گروه كوچك راديو محدود گرديد و سالن ارك تبريز تبديل به انبار نگهداري ملزومات شد.
———–
تالار ارک یا تئاتر شیر و خورشید تبریز، یادگار دوران پرفروغ نمایش تبریز، اواخر حکومت قاجاریه، در بخشی از زمینهای محوطه ارک علیشاهی، که در پی اقدامات شهرسازی سالهای پس از دهه 1300 جهت احداث خیابانهای عریض اتومبیلرو و تغییر ساختار شهری، به باغ و گردشگاه عمومی تبدیل شده بود، همزمان با احداث مراکز خدماتی و تفریحیای مانند بیمارستان، دبیرستان، کتابخانه احداث گردید.
با وجود آنکه تالار ارک تبریز با اقدامات سپهبد امیر احمدی بهوسیله معماران روس به سبک تماشاخانههای پطرزبورگ طراحی و ساخته شده بود اما به یقین میتوان این ساختمان آجری را از نقاط عطف و قابل تحسین معماری دوره قاجار در تبریز قلمداد نمود.
در جلد دوم کتاب گزیده اسناد نمایش در ایران در خصوص احداث این بنا آمده است:
در “طرف شرق این محوطه ]باغ ملی ارک[ سن تئاتر جدیدی بنا نمودهاند كه در ایران به این خوبی هنوز یك سن تاسیس نشده است. تنها میتوان سن مسجد سلیمان را كه انگلیسیها جدیدا بنا كردهاند را استثنا كنیم زیرا آن یكی با سنهای اروپا ابدا تفاوتی ندارد. بنای سن تئاتر به همت هیئت شیر و خورشید سرخ و امیر لشكر به پایان رسیده و مشتمل بر دو طبقه است كه هر كدام از آنها دارای 16 لژ شش نفری است.”
این تئاتر با گنجایش سالن 800 نفر (طول سالن 30 متر و عرض آن 10 متر بود) یادآور نمایشهایی چون آی با کلاه و آی بیکلاه (مرحوم غلامحسین ساعدی) میباشد.
تالار ارک تبریز شب شنبه 18 شهریور سال 1306 با اجرای نمایش طبیب اجباری افتتاح و در سال 1359 تخریب گردید
نوشته شده در اخبار تبریز | بیان دیدگاه »
در گورستانی که ارواح از شادی مشاعره میکردند صدای نفسهای خسته و خش دار من پارازیت امواجشان بود ، سرم را به زیر انداخته مثل گاوی نادان خودم را به محل تبعید غرورآمیز اجدادم رساندم ، ما گوشت های هواکش ارواح را به خنده می اندازیم ، ارواح به پوچی زندگی پی برده اند و فقط می خندند…
نوشته شده در دلنوشت | بیان دیدگاه »
monalisa smile: فیلمی با بازی جولیا رابرتز
چند دقیقه اول فیلم که ببینید ناخودآگاه یاد انجمن شاعران مرده با بازی رابین ویلیامز می افتید
فیلم درباره برحه ای از تاریخ آمریکا هست که در اون زنان و دختران موقعیتی بس دردناکتر از ایران امروز داشتند و اگه یه روز با یه آمریکایی جر و بحثتون شد سعی کنید حتما این دوران یادش بندازید ، دورانی که در آمریکا هنر مدرن هنوز نتونسته جایگاه خودش در جامعه سنتی امریکا پیدا کنه و درست مثل یه طفل نو پاست دقیقا مثل نیما یوشیج و اوایل کار شعر نو ، دورانی که سیدنی پولاک ، نقاش معروف تازه داره اسمی برای خودش در میکنه ، دورانی که تبلیغات کم کم داره آمریکا رو فرا میگیره و شرکتهای تبلیغاتی به این نتیجه رسیدن که وجود یک زن زیبارو در تبلیغات باعث فروش بیشتر میشه ، دورانی که از زن به عنوان یک ماشین قابل برنامه ریزی استفاده میشه ، به دنیا میاد ، درس میخونه ، کالج میره و حتما باید بایک پسر از طبقه خودش ازدواج کنه که این ازدواج معمولا به اصرار و انتخاب خانواده است
فیلم چند تا داستان فرعی هم داشت که به نظرم به اصل موضوع لطمه زده بود و ربطی هم به داستان نداشت
اما نکته ای که این فیلم با انجمن شاعران مرده متفاوت میکرد این بود که بیننده تصور میکرد با یک ابر قهرمان مواجه شده که از راهی دور برای تغییر نوع زندگی و نگرش دختران استثمار شده میاد اما در انتهای فیلم متوجه میشیم که ممکنه حتی ابرقهرمان هم اشتباه کنه ، قهرمان فیلم ( جولیا رابرتز ) خودش ازدواج نکرده و فکر میکنه یک دختر آزاد و رها نباید اینکار بکنه ، اما در انتای فیلم شاگردان اون که توسط استادشون به دیدی جدید از زندگی رسیدن با انتخاب های درست خودشون به استادشون درس بزرگی میدن ، حالا من آماتور نمیدونم این ضعف فیلم بودکه قهرمان اصلی داستان سر درگم تشریف داشت و خودش هم نمیدونست داره چیکار میکنه یا نقطه قوت فیلم بود که یعنی تماشاگر عزیز راه زندگی تو باید توسط خودت انتخاب بشه نه حتی توسط کسی که به تو کمک کرد تا به زندگی با دیدی نو نگاه کنی …
قابل توجه خانومها : فیلم هیچ کاراکتر مذکر مثبتی نداشت ، همه مردها به نوعی نمادی از انسانهای مصرف گرا بودن که زن هم براشون نوعی کالا به حساب میومد ، این کالا میتونست درس بده یا ازدواج کنه و خونه دار بشه یا اسباب تفریح و خنده بشه …
چرا اسم فیلم لبخند مونالیزا بود ؟ فکر میکنم تابلوی مونالیزا لبخندی داره که نوعی نشان از تاسف توش هست و این لبخند نوعی کنایه و تلنگر به وضع دختران جامعه ای بود که داستان فیلم داشت توش روایت میشد ( اما بیشتر از یه بار اسم مونالیزا تو فیلم نیومد که فکر میکنم میتونستن بیشتر از این هم به این موضوع بپردازن .
اگه یه روز خواستید فیلمی درباره هنر مدرن آمریکا و اوایل کار جنبش فمنیسم ببینید این فیلم توصیه میکنم ، اما این هم بگم فیلم شاهکار سینمایی نیست … لااقل تو این فیلم ها یه شخصیت مثبت مذکر میبینیم اما تو این فیلم … دریغ ودرد …. شاید هم اون زمان جامعه آمریکا (دهه 1950)واقعا اونطوری بود
نوشته شده در فیلم هایی که میبینم | بیان دیدگاه »
دشنه فیلمی با بازی جوانیهای بهروز وثوقی ، خیلی جوانیهای حسین گیل و خوشگلی های فروزان که به چشم خواهری در آن زمانه ای که خبری از انواع و اقسام اعمال جراحی پوست و مو و روح نبود چقدر مقبول می افتاد بر این طبع سرکش آدمی
فیلم داستان زنی فاحشه است که در کنار سایر همکاران خودش در خانه ای سازمانی به سرپرستی زنی میانسال به نام ننه و به ریاست فردی به نام محمد دشنه زندگی و امرار معاش میکند . او زنی بسیار عجیب از لحاظ شخصیت است که همه او را به خاطر رویایش به باد تمسخر میگیرند . اما رویای این زن چیست که او را فردی ساده لوح و به قول عباس چاخان، هالو نشان میدهد ؟ دو اتاق که روی طاق یکی از آنها عکس یک ماهی نقش بسته شده باشد و یک مرد که برای همیشه متعلق به خودش باشد و این تنها ظاهر قضیه است در حقیقت او با این خواسته ها فقط میخواهد مثل یک انسان زندگی کند اما خودش هم میداند که دیگر مردی نمانده و همه نامرد شده اند دقیقا نمیدانم چه موقع از فیلم بود اما یکدفعه چشم بصیرت باز کردیم و متوجه شدیم این جناب عباس چاخان ما همینجوری بیخودی و الکی عاشق این بانوی رویایی شده است اما چون ملت به او میگویند عباس چاخان، بانوی مذکور هم زیاد این عباس آقای ما را جدی نمیگیرد اما ته ته ته دلش یک نموره امیدوار است که بخاری از نامبرده برخیزد که اتفاقا چنین اتفاقی می افتد و در اینجاست که ما متوجه میشویم عشق چه کارها که نمیکند
و اما شخصیت مرد قصه ما عباس آقا، در صحنه ای از فیلم یک عدد چاقوی ضامن دار دو متری را تا دسته در کلیه ی مبارک خودش پذیرا شده تا پولی تهیه کند و دو اتاق برای عشقش مهیا نماید و فقط گهگاهی ابرویش را بالا و پایین می اندازد که یعنی احساس درد میکند و یک نیمه از فیلم را با همین حال خراب بازی میکند .در صحنه پایانی هم این شخصیت پولادین از ناحیه کمر و بانامردیه تمام قمه ای بزرگ را پذیرا میشود و بعد از چند لحظه عشق او نیز در جلوی چشمانش قمه میخورد ، عباس اقا که کمی جان در بدن دارد محمد آقا موسوم به دشنه را که باعث این فجایع گشته در حوض عمیق خانه دو اتاق خوابی که برای اولین بار بنفشه (فروزان ) را برده تا نشانش دهد، انداخته و جسم خونین خودش را روی دریچه حوض می اندازد تا آن نابکار پلید به سزای اعمالش برسد محمد اقا از داخل حوض عمیق ضربه ای ناگهانی به بنفشه خانوم عشق عباس آقا میزند و او را نیز در آستانه مرگ قرار میدهد . صحنه ای را تصور کنید که یک نفر در حوض در حال غرق شدن است و دو نفر خونین و مالین در حال جان دادن هستند در هم بسته است و صدای احدالناسی نمی آید، فکر میکنید چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ مسلما خواهید گفت که مرگ بسیار باشکوهی رخ خواهد داد که در تاریخ سینما از جاودانه ها خواهد شد … اما نه ، شما بسیار کور خوانده اید . این فیلم متعلق به سینمای قبل از انقلاب است و به هیچ وجه قصد سیاه نمایی ندارد پس کارگردان با یک حرکت سریع که نمیدانیم چه اتفاقی می افتد ما را به لوکیشن زندان هدایت میکند که عباس اقا به جرم نامعلومی که احتمالا قتل محمد دشنه است صحیح و سالم در حبس میباشد و پس از مدت پنج سال به سلامتی آزاد خواهد شد، شکم بنفشه هم به سبب باردار بودن متورم گشته است ، پس نتیجه میگیریم که در قبل از انقلاب خدا جور ناجوری هوای عاشقان را داشت و ابدا نمیگذاشت آنها بیخودی جان دهند اما نمیدانم چه بلایی سر ما آمده که خداوند قهرش گرفته و در فیلم هایمان عاشقان را میکشد نمونه اش آواز قو یا همین دایره زنگی که پسرک ماهواره چی از دختری رودست میخورد و ازدواجشان نمیشود
بگذریم … اگر برخی مولفه های فیلمفارسی را از فیلم حذف کنیم و دستی سر و رویش بکشیم و صحنه پایانی را انگولک نکنیم تا هپی اند شود* میتوان گفت فیلم دشنه از نظر من فیلم قابل تاملی است
فیلمی که پیامی داشت با این مضمون که انسان در هر موقعیت و زمان و مکانی که باشد ، در بدترین شرایط یا در میان بهترین امکانات رویایی دارد که مختص خود اوست و ممکن است ما اگر خودمان را بکشیم هم رویای او را درک نکنیم همانطور که ممکن است کسی رویای ما را درک نکند ، بنفشه رویا دارد چون هنوز با وجود روسپی بودن انسان است و روح دارد و عباس تنها کسی است که این مسیله را درک میکند
یک بار ژان کلود وندام در فیمی نه چندان مطرح جمله زیبایی گفت : اگر میخواهید مردی را بکشید رویاهایش را از او بگیرید .
*= چه صحنه ای میشد صحنه پایانی اگر انگولک نمیشد ، دونفر عاشق و معشوق خونین و مالین ، از خودشان میگذرند،جانشان را فدا میکنند خود را روی دریچه حوض می اندازند تا باز نشود و محمددشنه همان جا خفه شود و انگلی خطرناک از درون جامعه پاک شود تا آن شهر دودی بتواند کمی بهتر نفس بکشد
…
خدایا چند روزی هوای این بنده نحیفت داشته باش ، ناپرهیزی کردم پشت سر هم چند تا فیلم از بهروز وثوقی دیدم ، تو خیابون از هرکس که خوشم نمیاد بهش تنه میزنم ، به همه چپ چپ نگاه میکنم ، سه چهار نفر که با هم میبینم بی اختیار کتم در میارم شاکی میشم ، ملت فکر میکنن دیوونه شدم ، پاشنه های کفشم خوابوندم حالا نمیتونم راه برم
اوست کریم خودت چند وقتی هوای ما رو داشته باش نذار ننه داغدار اولاد شه ، ای روزگار بی مروت نامرد
نوشته شده در فیلم هایی که میبینم | بیان دیدگاه »
دایره ، فیلمی که باید بعد از زندان زنان آن را دید و مهر تایید زد بر این مساله که سینمای ایران هم کارگردانان جسوری دارد که عطای گیشه را به لقایش میبخشند و تنها به بیان اندیشه خود از طریق بیست و چهار شلیک در ثانیه می اندیشند و از آن مهمتر اگاه کردن جامعه
. بعد از دیدن فیلم با خود می اندیشی که یک کارگردان چقدر میتواند نگاه تیزبینی داشته باشد که از یک موضوع کلیشه ای سینمای ایران یک قسمت آن را بالا بکشد و به تماشاگر نشان بدهد که باید به این موضوع از زاویه دیگری نگریست … دایره و جعفر پناهی چنین فیلم و چنین کارگردانی هستند
دایره داستان زنان و دختران این سرزمین است و شاید داستان ناشنیده مادران ما و به احتمالی داستان زندگی دختران فردای ما…
فیلم با یک تصویر واحد اما با لوکیشن های متفاوت شروع و پایان میپذیرد که در واقع نظریه صریح کارگردان را به ما می رساند ، تصویر اول دریچه ای است در بیمارستان که از پشت آن به خانواده های چشم انتظار تولد نوزادشان را اطلاع میدهند ، خانواده هایی که وقتی متوجه میشوند که صاحب دختر شده اند آنقدر ناامید و بی اختیار میشوند که ناخودآگاه بیمارستان را ترک میکنند، صحنه پایانی هم تصویر همان دریچه است اما این بار در بازداشتگاهی موقت که دختران بازداشتی را آنجا نگهداری میکنند، فیلم زیرکانه میخواهد بگوید دخترانی که با چنان استقبال سردی به دنیا می آیند عاقبتشان به جایی جز زندان ختم نخواهد شد
چند دقیقه به انتهای فیلم مانده احساس کردم که کارگردان بسیار یک جانبه به موضوع نگاه میکند ، مگر میشود همه دختران سرزمین من دچار معضل و مشکلات باشند پس کسانی که شادند یا موفقیت بدست می آورند کجای این داستان هستند و کارگردان انگار که دست مرا خوانده باشد در تمام چهار اپیزود سیگاری بدست شخصیت های اصلی داستان میدهد که هرگز روشن نمیشود چون آنها جایی پیدا نمیکنند که سیگار را روشن کنند، جایی که کسی به آنها نگوید که خانوم سیگار خاموش کن یا با چشمهایش خانوم محتر م را قورت ندهد و تو میفهمی که دختر موفق و غیر موفق ، شهری و روستایی ، غنی و فقیر نداری، که در این سرزمین همه نسوان در برخی معضلات همدرد هستند
وقتی آلما دختر فراری میخواهد با تمام اشتیاق به آغوش خانواده بازگردد چون دختر تنهایی است به او بلیط اتوبوس نمیفروشند و او مجبور به دروغگویی میشود یا مثلا اگر در این سرزمین بانویی بخواهد شب را در هتل بماند باید از صد و بیست جا مجوز داشته باشد که این دیگر ربطی به طبقه اجتماعی فرد ندارد . پس دردهایی که پناهی در فیلم به تصویر میکشد دردهای مشترکی هستند به همراه دردهای اختصاصی هر طبقه که اینجا باید کمی مقرضانه به یاد آن جمله معروف بیافتیم که : پول ممکن است خوشبختی نیاورد اما بی پولی حتما بدبختی می آورد
فیلم چهار الی پنج داستان مختلف را با هوشیاری و ظرافت خاصی روایت میکند و در پایان هنگامی که تمام شخصیت ها در یک بازداشتگاه تاریک و ساکت کنار هم نشسته اند می فهمی که این مجموع داستانها همه یکی بیش نبودند و آن داستان زندگی زنان و دختران همین جامعه و سرزمین است . جامعه ای که گاه حتی خود اسباب جرم را فراهم میکند و خود مثل یک آدم روانی می ایستد تا پس از ارتکاب جرم مجرم را دستگیر کند ، نمونه اش صحنه ای عجیب که هنوز نتوانسته ام آن را هضم کنم و در گلوی ذهنم گیر کرده : مسئول پایگاه مقاومت مسجد که مردی مسن و ریش دار است در خیابان برای زنی بوق میزند ، زن برای اولین بار و از سر ناچاری و فقر با اکراه سوار ماشین میشود و پس از آنکه متوجه میشود سوار ماشین چه کسی شده است با گریه شروع به التماس و طلب بخشش میکند و تو بیننده محترم که از دیدن سریالهای ننگ ما صدا و سیمای ما انقدر شرطی شده ای که فکر میکنی با چهره ای نورانی مواجه خواهی شد که لبخند میزند و قصدی جز کمک و خیرخواهی ندارد اما با کمال تعجب میشنوی که حاج اقا سر زن داد میزند که حتما فاحشه تشریف داری که سوار ماشین شده ای، پس مجرمی و باید مجازات شوی …
تا انجا که من اماتور توانستم تشخیص دهم رگه هایی از نئورالیسم در فیلم دیده میشد ، دقیقا در قسمتهایی از فیلم که بغض بیخ گلویت چسبیده و کم مانده است برای مصیبت های قهرمان های داستان گریه کنی ، کارگردان با هوشیاری تمام موضوع را عوض میکند و به تو میفهماند که : هوی یارو، ملودرام نگاه نمیکنی ها ، حواست جمع کن، این یک فیلم درباره واقعیت های جامعه است و احتمالا همین الان کمی آنطرف تر در حال وقوع است …
در کل دایره فیلمی بود که با یک موضوع اجتماعی تکراری اما با روایتی واقعیتر به اساتید علوم انسانی گوشزد میکند که نظریاتشان در این جامعه جایگاهی ندارد
اپیزود اول : داستان آلما دختر جوانی که میخواهد به آغوش خانواده خود در شهرستان برگردد و زندگی را از سر بگیرد اما …
اپیزود دوم : داستان زنی که تازه از زندان آزاد شده و اکنون باردار است و نمیداند با این بچه ناخواسته که پدرش اعدام شده چه کند
اپیزود سوم : مادری که دختر کوچک و دوست داشتنی خود را یر راه میگذارد تا بلکه خانواده ای ثروتمند او را به فرزندی قبول کنند و خود از سر ناچاری و فقر چاره ای جز خودفروشی برایش باقی نمانده
اپیزود چهارم : زن خودفروشی که مقابل رییس پایگاه مقاومت بسیج می ایستد و با عشوه میگوید : قربونت برم اگه سوار ماشین مردم نشم تو خرجم میدی !
اینجانب تا حالا هیچ نقدی درباره این فیلم نخوندم و به قول دوستم احسان این نظر شخصی بود اما خب باید نظرات دیگران هم بخونم اما همیشه بعد از نوشتن نظر خودم
نوشته شده در فیلم هایی که میبینم | بیان دیدگاه »





