زندگی برای ما هیچ وقت جفت شش نداشت ، با یک و دو خود را به جلو بردیم و وقتی به خانه آخر رسیدیم که دیگران تمام مهره هایشان را جمع کرده بودند.
زیر خط فکر و فهم و فقر بودیم و تنها درسی که بازی زندگی یادمان داد ،فرستادن فحش و ناسزا به قضای روزگار و سرنوشت بود
لعنت میفرستادیم و نمیدانستیم که زندگی دکتر قاتلی بود که شکنجه میکرد و نفس میداد برای ادامه کار. و ما کودکانی که به زندان زمین وارد شده بودیم چه معصومانه از ترس آدم بودن میگریستیم و چه زود یاد گرفتیم که برای تسکین درد باید سکوت کرد و هیچ نگفت به جز : چیزی نیست ، نگران نباشید ، طوری نشده حالمان خوب است
به من بگویید قیمت یک تکه حرف راست چند؟ تاوان یک فریاد چندین ساله بغض گرفته چند؟ تمام جیب هایم را گشتم ، به جز اندکی آبرو و تکه گوشتی که جان مینامندش چیز دیگری ندارم ، بگذارید به اندازه آنها هم شده فریاد بزنم.
تخته نرد زندگی
مه 16, 2010 بدست atsizamir