زن و شوهر مقابل ماهواره نشسته بودند و پی ام سی نگاه میکردند ، شوهر آرزو میکرد که ایکاش همسرش یکی از آن زیبا رویان خوش قد و هیکل داخل جعبه بود که همیشه بامحبت به آدم مینگرند و آغوششان همیشه برای تنهایی های شوهرشان باز است ، ترانه عوض شد و این بار زن [...]
بایگانیِ ژوئن 2010
خیمه شب بازها ( یک ترسناک داستان مینیمال )
ارسالشده در نوشته های اصلی من در ژوئن 23, 2010 | بیان دیدگاه »